روزهای خوش باهم بودن
دیروز بابایی زودتر از همیشه از سر کار اومد و مارو شگفت زده کرد.زنگ درو زدو گفت زود حاضر شیم تا بریم پارک.کلی خوراکی های خوشمزه برای تو پارک هم خریده بود.وقتی رسیدیم تو زمین بازی من روی یه تاب خانواد نشستم و به یاد روزهای کودکی تاب خوردم.بابایی تو رو برد سمت سورسسسوره (سرسره).با با برای اینکه شجاع باشی تو رو تنهایی میذاره و از دور هواتو داره،خداهم کمک کرده و تاحالا اتفاقی برات نیفتاده.تو هم از سورسسسوره های بلند بدو ن هیچ ترسی پایین میایی و من بهت افتخار میکنم.چون از تو بزرگتراش با وجود والدینشون باز میترسن .بعد اربازی رفتیم تو یه آلاچیق دنج نشستیم و خوراکیهای خوشمزه رو نوش جان کردیم.بعد پارک هم رفتیم خونه عزیز و شام کنار اونا خوردیم .بعد که...
نویسنده :
مامان الی
10:14




