امیرعلیامیرعلی، تا این لحظه: 16 سال و 4 ماه و 16 روز سن داره

امیر علی هستی مامان و بابا

روزهای خوش باهم بودن

دیروز بابایی زودتر از همیشه از سر کار اومد و مارو شگفت زده کرد.زنگ درو زدو گفت زود حاضر شیم تا بریم پارک.کلی خوراکی های خوشمزه برای تو پارک هم خریده بود.وقتی رسیدیم تو زمین بازی من روی یه تاب خانواد نشستم و به یاد روزهای کودکی تاب خوردم.بابایی تو رو برد سمت سورسسسوره (سرسره).با با برای اینکه شجاع باشی تو رو تنهایی میذاره و از دور هواتو داره،خداهم کمک کرده و تاحالا اتفاقی برات نیفتاده.تو هم از سورسسسوره های بلند بدو ن هیچ ترسی پایین میایی و من بهت افتخار میکنم.چون از تو بزرگتراش با وجود والدینشون باز میترسن .بعد اربازی رفتیم تو یه آلاچیق دنج نشستیم و خوراکیهای خوشمزه رو نوش جان کردیم.بعد پارک هم رفتیم خونه عزیز و شام کنار اونا خوردیم .بعد که...
20 ارديبهشت 1391

بزرگ مرد کوچک

عزیزکم! این روزها دیگه سعی میکنی جملات طولانی و کلمات سخت رو بگی.دیگه مرتب در حال صحبت هستی و با شیرین زبونیات دل همه رو بردی.وقتی میارمت خونه اولیت جایی که میری  تو آشپزخونه کنار یخچال و میگی ماما هنونه بعد من میگم نیست اشاره میکنی به فریزر ماما بسسسسنی.مامان قند تو دلش اب میشه و دلش به رحم میاد و از هر دو برات میاره تا نوش جان کنی.دیگه میری تو اتاقت و تنهایی با خودت بازی میکنی بازی مورد علاقت ماشین بازیه دیگه شبها تا صبح راحت میخوابی و کمتر برای شیر خوردن بیدار میشی .تو فکر اینم که تورو  تو اتاق خودت تنها بخوابونمو کم کم وابستگیتو کم کنم. دیشب موقع خواب از حوله ای که رو در اتاقت بود ترس...
20 ارديبهشت 1391

عذرخواهی مامان از امیر علی ناناز

عزیزتر از جانم! امروز میخوام یه عذرخواهی بابت نبودنم بکنم .دیروز با خاله مریم و مامان جون رفته بودیم دهکده آبی    قراربود تا ساعت ٦ برگردیم . اما بنا به دلایلی دیر تر شد و حدود ساعت ٩شب رسیدیم خونه .این اولین باری بود که تا این موقع تنها پیش بابا و عزیز مونده بودی.وقتی هم مامانو دیدی حسابی ازش استقبال کردی و باعث خوشحالیش شدی .اما بابایی حسابی حال مامانو گرفت و کلی از دست مامانی دلخور بود و مدام تو رو وسط میکشید و میگفت چرا به خاطر بچه زود نیومدی .پسر گلم باور کن که اونجا همش بیاد تو و بابایی بودم و مطمئنم که منو میبخشی . مدام به خاله ها و مامان میگفتم که کاش امیرعلی هم اینجا بود . چون تو عاشق اب بازی هستی و البته با چند ق...
19 ارديبهشت 1391

مامان من کو؟

در  مزرعه اي كوچك كوچولويي  از بيرون آمد  او از خودش پرسيد :    من كجاست ؟    ا كوچولو  در مزرعه گشت تا اينكه را ديد      از پرسيد : تو  مرا نديدي ؟ و گفت : نه ، ولي  به تو كمك مي كنم تا او را پيدا كني ا    و ا گفت : متشكرم     ا   كوچولو در مزرعه به راه افتاد تا به رسيد از پرسيد: تو مرا نديدي ؟    ن گفت : نه من  تو را نديديم  دوباره كوچ...
18 ارديبهشت 1391

بابای خیاط

پسر گلم دوشنبه شب (پریشب)عروسی پسردایی بابا (حسین)بود که نزدیک خونمون هم بود .اونجا خیلی بهت خوش گذشت و طبق گفته های باباحسابی شیطونی کرده بودی.به منم خیلی خوش گذشت چون بابایی زحمت کشید و تو رو تا آخر مراسم نگهداشت. دیروز اولین نوشمک زندگیت رو نوش جان کردی و خیلی بهت مزه داده بود و بازم رفتی کنار فریزر و اشاره میکردی تا یکی دیگه برداری   دیشب بابایی خیاط شده بود و تمام دگمه افتاده پیراهن و پارگی جیب شلوار و سوراخهای جورابشو داشت میدوخت .من رفتم دگمه لباسشو آوردم و گذاشتم جلوش تا اومد برداره هر چی گشت نبود .کلی خونه رو زیر و رو کردیم نبود که نبود .یهو بابایی دید تو داری یه چیزی میخوری و صدای خرچ خرچ ...
18 ارديبهشت 1391

مامان جون و بابا جون روزتون مبارک

پدر و مادر عزیزم روزتون مبارک ، خدارا شکر میکنم و خوشحالم که در خانواده ای فرهنگی و تحصیلکرده بزرگ شدم .پدری مهربان ،اهل مطالعه  و مومن و مادری فداکار ،زحمتکش و خوش اخلاق .روزتون مبارک از صمیم قلب دوستتان دارم     ای معلم تو را سپاس :   ای آغاز بی پایان ، ای وجود بی کران ، تو را سپاس   ای والا مقام ، ای فراتر از کلام، تورا سپاس.   ای که همچون باران بر کویر خشک اندیشه ام باریدی   روزت مبارک   ...
12 ارديبهشت 1391

shaun the sheep

پسرم این روزها علاقه زیادی به دیدن کارتون بره ناقلا و سگ گله داری طوریکه هزار بارم ببینی بار هزار ویکم هم با همون دقت اولین بار میشینی جلوی تی وی و مامان وبابا رو شگفت زده میکنی .هر روز که از اداره میام دنبالت اولین چیزی که بهم میگی میگی       ما ما    اشی    میخوام .وعمه ها هم میخندن و من تودلم قربون صدقت میرم .این کارتون مثل داروی مسکن عمل میکنه و توی شیطونکو میشونه جلوی تی وی و مامان و بابا راحت به کارشون میرسن. این کارتون تنها راهیکه تو بشینیو غذاتو کامل بخوری . تازه بابایی رفته چند قسمت جدیدشم برات خریده که دیگه تکراری نبینی . دیروز که باهم ...
11 ارديبهشت 1391

تعطیلات پایان هفته و شرکت در مراسم عزاداری حضرت زهرا(س)

سه روز تعطیلی مثل برق و باد گذشت و دوباره یه روز  پر کار اداری شروع شد. سه شنبه و چهارشنبه  به اتفاق عمه ها رفتیم مراسم عزاداری .هنوز هم از صدای بلند گو میترسی و گریه میکنی منم مجبور بودم تو رو ببرم بیرون تا گریه نکنی .چهارشنبه ظهر با مامان جون رفتیم امام زاده حمیده خاتون .تو با دایی عرفان حسابی اب بازیکردین و دلی از عزا دراوردین .منم مراقب شما دوتا وروجک بودم که مبادا بیفتین تو آب.حیاط امام زاده خیلی با صفا و سرسبز بود و به جز بارندگی آخر برنامه ،همه چیز خیلی مرتب و برنامه ریزی شده بود. عصری میخواستیم بریم مراسم عزاداری میدان صادقیه که به دلیل بارندگی موندیم خونه و حسابی لالا کردیم پنجشنبه سه تایی رفتیم پا...
9 ارديبهشت 1391

اولین یلدات مبارک

عزیزم این اولین زمستون من با توست!!!!!!!!!!!! این زیباترین زمستونیه که تا حالا داشتم!!!!!!!!!!!!!!!!! باهم زمستون رو دنبال میکنیم تا به زیباترین فصل برسیم!!!!!!!!!!!!!! فصل بهار,فصلی که خودت متولدشدی!!!!!!!!!!! ...
5 ارديبهشت 1391